محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )

388

مناقب مرتضوى ( فارسي )

روان شده ، سر راه بر وى گرفته گفت : اى عمرو ، شنيده‌ام كه تو گفته‌اى هيچ كس مرا نخواند به يكى از سه چيز كه آن را قبول كنم . گفت : آرى . امير گفت : من مىخوانم تو را به آنكه گواهى دهى كه خداى تعالى يكى است و محمّد مصطفى رسول اوست و منقاد شوى پروردگارى را كه آفريدگار همهء عالميان است . عمرو گفت : از من اين توقع مدار . امير گفت : امرى ديگر اختيار كن . گفت : آن كدام است ؟ فرمود : ترك محاربه كرده به ديار خود بازگرد ؛ زيرا كه اگر كار محمد نظام و انتظام گرفت و بر جماعت اعدا مظفر و منصور گشت ، تو اسعاد 3114224 خ 0 23 خ و امداد وى بجا آورده باشى و اگر كار برعكس شود ، بىمنازعت و مخاصمت مقصود تو به وصول پيوندد . آن ملعون گفت : زنان قريش به اين روش تكلم نكنند . هرگز چنين شده كه كسى قدرت يافته باشد ، بر نذر خود وفا ننموده بازگردد . و نذر وى در فرار حرب بدر آن بود كه تا انتقام نكشد ، روغن بر خود نمالد . المقصود ، چون از اين هر دو امر امتناع نمود ، امير فرمود : پس كار ما و تو به مقاتله قرار گرفت . عمرو خنديده گفت : اين خصلتى است كه گمان نمىبردم هيچ مردى از دليران عرب چنين التماس از من تواند نمود ؛ بازگرد كه در حداثت سنّى و هنوز تو را وقت آن نيست كه با مردان مرد در ميدان نبرد درآيى و حال آنكه ميان من و پدر تو دوستى بود ، نمىخواهم خون تو بر دست من ريخته شود . امير فرمود : اگر دوست نمىدارى كه خون من از دست تو ريخته شود ، من مىخواهم كه خون تو را بريزم . عمرو از اين سخن به غايت آشفته ، از مركب فرود آمده ، اسب خود را پى كرده ، شمشير از نيام بركشيد و از سر خشم و غضب بر امير حمله آورد . امير المؤمنين سپر جهت دفع ضرر به سركشيد . آن مقهور بىباك تيغ آتشناك بر سر امير فرود آورد كه اگر آن ضربت بر كوه خارا زدى ، از پاى درآمدى . حاصل آنكه تيغ قبهء سپر را چنان بشكافت كه اثرش بر فرق همايون امير رسيد . آنگاه حيدر كرار به يك ضرب ذوالفقار بدن آن ملعون نابكار را از بار سر سبكبار گردانيد و به آواز بلند تكبير گفت . چون رسول آواز تكبير شنيد ، دانست كه لعين مقتول گشت . از جابر بن عبد اللّه انصارى مروى است كه : چون مرتضى على و عمرو با يكديگر نزديك شدند ، چنان گرد و غبارى برخاست كه ايشان را نمىديديم . بعد از لحظه‌اى آواز تكبير شنيديم ، دانستيم كه امير وى را كشته . القصه ، بعد از قتل عمرو ، ضرار بن خطاب و هبيرة بن ابى وهب حمله بر امير كردند و امير نيز متوجه ايشان شد و چشم ضرار كه بر حيدر كرار افتاد ، فرار بر قرار اختيار كرد . چون از وى پرسيدند كه : هزيمت بدين سرعت را سبب چه بود ؟ گفت : در آن وقت صورت مرگ را معاينه ديدم . اما هبيره ساعتى در مقابله ايستاده ، عاقبت اثر زخم ذوالفقار به او رسيده ، زره خويش انداخت و معركه را بازپرداخت . و نوفل بن عبد اللّه محزومى از صف قتال انهزام نموده ، از